كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
815
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )
لشكر به مدد سلطان طاهر بن سلطان احمد كه در قلعهء النجق محصور بود فرستاد و سيدى على اگرچه شعار اسلام داشت ، به واسطهء آنكه ولايت او غارت يافته بود ، با گرجيان اتّفاق نمود و به عزم استخلاص سلطان طاهر كه در مضيق محاصره كارش به جان و كاردش به استخوان رسيده بود متوجه النجق شدند و سلطان سنجر « 1 » امير حاجى سيف الدين ، كه قلعه را محاصره مىكرد و كار بر مردم حصار نيك به تنگ رسانيده بود ، به سبب آوازهء لشكر گرج از در قلعه برخاسته به تبريز رفت و شاهزاده اميرانشاه اميرزاده ابا بكر را با جمعى امراى نامدار به رسم ايلغار به دفع لشكر گرج فرستاده و سلطان طاهر از قلعه فرود آمده به گرجيان پيوست و قلعه را به حاجى صالح و سيدى احمد عليشاهى « 2 » و سه ازناور گرجى سپردند و گرجيان امراى بزرگ و بهادر را ازناور گويند و چون مقصود گرجيان خلاص سلطان طاهر بود بعد از حصول مراد بازگشتند و هم در آن حوالى اميرزاده ابا بكر و لشكر تبريز به گرجيان و سيدى على شكّى رسيده جنگ سخت در پيوستند و سيدى على از قلب بيرون تاخته روى انتقام به اميرزاده ابا بكر آورد و اميرزاده با آنكه هيژده ساله بود تير شجاعت در كمان جلادت نهاده و از شست ظفر گشاده بر دامن زره كلاه خود سيدى على آمد و از زره گذشته در سر شريانش نشست و سيدى على بىباك چون قلهء كوهى بر خاك هلاك افتاد و گرجيان و سلطان طاهر با آنكه غلبهء وافر بودند راه گرجستان پيش گرفتند و اميرزاده ابو بكر امرا را بر قاعده به محاصرهء قلعهء النجق بازداشت و سر سيدى على را به تبريز آورده به جانب سمرقند فرستادند . و در اين اثنا ، جمعى به سمع اميرزاده اميرانشاه رسانيدند كه در يكى از عمارات عاليهء سلطانيه مبلغى كرامند مخزون است و درين معنى مبالغهء عظيم كردند . بنابرآن اميرزاده فرمود كه عمارت را شكافتند امّا چيزى نيافتند و جناب
--> ( 1 ) . يعنى سلطان سنجر پسر امير حاجى سيف الدين . ( 2 ) . ظف : اغلشاهى ( نسخه كلكته : اغلشايى ) ( ج 2 ص 150 ) .